فقر از سر و کول کتاب فروشی ها،درد از تمام سیگار ها،مرگ از کافی شاپ های لوکس،تنهایی از گوشی ها،و راه از کفش ها سر در می آورند.در هیچ نقطه ای از زمین،آسمان آبی نیست،و هر دختری،با درد تجاوز،به انتظار شوالیه خود نشسته.زمین آدمهایی که خورده را،با سیفون به جهنم می کشد،و رویای بهشت کثیف را،در ذهن لهجه دار روستایی آدمها،به زور جا می کند.تو تنهاترین گاو روستا خواهی مرد،و لمپن هایی که به مرگ ما چشم دوخته اند،و از دعاهای مادر پیرم،تا فحش های پدرم،دکانی ساخته اند،برای امامه های خویش.زمین جای قشنگی نیست!و در آنجا که من دریا را می بینم،جز خشکی و سرخ پوست های بی قب
برچسب:
نویسنده: ستایش فراهانی
تاريخ: سه
شنبه
9 آذر
1400 ساعت: 23:39